| استفراغ! |
زمین گِرده،کره س البته.....جالبه! یه چیزی توش هست،شبیه آهنربا که آدمو سیخ نگه می داره رو زمین! یه چیزی که از ارتفاع می کِشدش رو زمین. اصلا نمی تونی جم بخوری. درسته که طیاره ها شاخشو شکوندن، ولی آدم وقتی طیاره سوار می شه ،موقع بالا رفتن باید کمربند ببنده! یه چیزی انگار تو زمین هست که دوست نداره آدم بالا بره!!! دیدی وقتی که آدم می زنه می میره؟ سنگین می شه. یه چیزی تو زمین هست که مرده ها رو بیشتر از زنده ها به خودش می کشه!!! واسه همینه که وقتی آدم می میره سنگین می شه،اصلا جم نمی خوره! آدم وقتی می میره دوتا می شه.یه تاش می مونه رو زمین،،، اون تای دیگه ش ام ...........................نمی دونم! این کره ی زمین، چار میلیارد ساله داره می چرخه! هیشکی ام بهش نمی گه اخه واسه چی؟ هی از این ور خورشید در میاد،می ره اون ورش!!! عمو زنجیر باف!..........بله زنجیر منو بافتی؟..........بله پشت کوه انداختی؟.........بله تازه این که خوبه!عمریه،یه مجموعه دارن اون بالا دور خودشون می چرخن!!! دقیقا نمیدونم کدوم بالا!!! اخه،، من،زیر پام خالیه،بالای سرم ام خالیه وهی دارم دور خودم و این و اون می چرخم. یه چیزی ام هست که نمی ذاره جم بخورم. فقط وقتی می تونم جم بخورم که دو تا بشم!!! یکی که زیر پاش خالیه،بالای سرش هم خالیه و هی داره دور خودش و این و اون می چرخه!! اون تای دیگه ش ام...................................نمی دونم!!!
پ.ن: اوق.........!!!
+
مورخ یکشنبه 7 تیر1388زمان 23:21 درج شده توسط| روبیک
|
|
| میعان یک روح 3! |
| قلب من درد می کند. درد عجیبی هم دارد. مثل درد خون مردگی... و دلم هی توی دلش می گوید آی... ریز ریز می گوید آی... من منم را خیلی وقت است ندیده ام! وهی توی خواب سردم می شود. انگار کن یکی از شریان های اصلی بدن بی خبر جِر خورده باشد. و روی تخت پر شده باشد از خون! و تو بی خبر وسط خون خودت غلت بزنی!!! و به این فکرکنی که چرا همه جا اینقدر تند و تند سرد می شود. و یک آن،حس کنی صدای هرز رفتن خون را توی مویرگ های سرت می شنوی. و سرما ذره ذره در بطن ادم رسوخ می کند.... هی خودش را روی تن ادم کش می دهد. انگارکن روی پرده گوش ادم با انگشت ضرب می گیرد. انگارکن دوتا انگشت می شود و روی پلک ادم فشار می اورد. انگارکن یک دست ضمخت می شود که راه نفس ادم را می بندد. انگار کن یک لاشه ، روی سینه ی ادم سنگینی میکند. انگار کن ادم زیر بار این سنگینی توی خودش گیرمیکند. من خیلی وقت است خودم را ندیده ام. درون من پراز دالان های پیچ در پیچ است. دالان های مرطوب... انگا رهمیشه این طرف چشم هام باران می بارد برخلاف ان طرفش!!! من توی خودم گیر کرده ام.. و قاطی این دالان ها ی قدیمی،مشمول طرح نوسازی شده ام!!! من در خودم مانده ام زیر آوار!!! پ.ن: من که با واژه ها قمار میکنم؛کم اورده ام!!! تو که قمار هم نمی کنی!
+
مورخ پنجشنبه 10 اردیبهشت1388زمان 21:25 درج شده توسط| روبیک
|
|
| سال هزار و سیصد و ضد حال! |
| سالی که گذشت لجن بود.
و جهنم جایی بود که من تجربه کردم. حالا پاکِ پاکم.... و دوتا بال دراورده ام برای لم دادن کنار عرش خدا!(هه) سالی که گذشت می شد بهترین باشد اما انگار کائنات نذر داشت که گند بزند به این سال! سالی که گذشت وحشی بود، تمام من را به نیش کشید. سالی که در خط ممتد تاریخ به تصویرهای ذهنی ام گند زد و رفت.
سالی که رفت ولی فراموش نشد و لجم می گیرد از این. یک سال سگی....سالی که ابتلاء نبود انگار....تلافی بود!!! سالی که به نمی دانم هایم اضافه شد. بهار شیرینی داشت اما... با یک تابستان پوچ و هرز!!! یک پاییز بی رمق که جایی برای دلتنگی نمی گذاشت. و زمستانی که سرد نبود!!! گویی دلجویی می کرد از باید های تقدیر و نباید های ذهن من!!! و پایانش همچون گذشته در سفری به سمت جنوب خلاصه شد. سرزمینی که من به استراتژی فرهنگی اش پوزخند نمی زنم!!! تنها به سکوتش وابسته ام و به بوی لذیذ خاک و به همه ی سخاوت بکری که در چنته دارد. پایان این سفر ارامشی با من همراه شد که حرامش نمی کنم. گرچه سالی که گذشت لجن بود، اما دلجویی روزهای پایانی زمستان را هرگز فراموش نمی کنم!!!
پ.ن: سال جدید را دوست دارم انگار......!
+
مورخ شنبه 15 فروردین1388زمان 13:28 درج شده توسط| روبیک
|
|
| حال می کنیم....! |
|
ولو شده بود روی کاناپاپه،درست روبه روی من،مثل همیشه داشت با انگشتاش ور می رفت،انگار همیشه ی خدا،کفتراش پریدن،کجا؟ نمی دونم!!!
روبه من کرد وگفت: روبیک !فکر کن؛ اگه یه اسلحه داشتی اولین گولشو تو مخ کی خالی می کردی؟؟؟ به پشت دراز کشیده بودم وسط سالن ...چشمامو تنگ کردم.بش زل زدم.به پهلوی راست افتادم تا بهتر ببینمش. یه لبخند سرد سر دادم گوشه ی لبم و گفتم:مگه الکیه..اسلحه مجوز می خواد، به این راحتی به کسی اسلحه نمی دن؟؟؟ اومد،نشت روبروم؛کف سالن. -خرنشو بابا...حالا خیال کن می دن. کفری شدم حسابی.ابروهامو تا جایی که شد گره کردم و نشستم روبروش . -ببین....من تا نفهمم چطور اون اسلحه رو می شه گیر آورد،حرفی ندارم!!! -گیری دادیا...فکر کن..خیال کن...تصور بنما...اصلا ول کن بابا شوخی کردم!! بلند شد و رفت دوباره ولو شد روی کاناپه. -تو غلط میکنی شوخی میکنی...دوباره دراز کشیدم و روبه سقف با صدای بلند داد زدم: -مگه من باکسی شوخی دارم؟؟؟؟هاااااااااااااااااااااااااا؟؟شوخی دارم؟؟؟ -به...بابا ظرفیت داشته باش...گفتم ساکتی...یه چیزی بگم اختلاط کنیم...جدی میگیری چرا؟؟ دوباره نشستم کف سالن.زانوهامو بغل زدم.کله مو بالا و پایین کردم و زل زدم بش: -که اختلاط کنیم،،، ها؟؟؟ خب ،می خوای بدونی با اون اسلحه کیو می کشم؟؟؟ -ای ول...راه اومدی خره...کی؟ جابه جا شد و درست نشت .می خندید انگار،اره...می خندید. منم لبخند زدم...اره..لبخند زدم. -تو....توی عوضی که فکر می کنی من اینقدر الافم که بیام با تو اختلاط کنیم!!! لبخند روی لبش ماسید...کف کرد ننه مرده!!! -شر نشو روبیک....باز زدی به سیم اخر؟؟؟ دوباره دراز شدم کف سالن. - نه....اتفاقا روبراهم...توپ توپ..ریلیفم جون داداش!!! -ریلیفی؟؟؟؟جون عمت!!!پس پاچه ی من تو دهن تو چی کار می کنه؟؟؟ -د...همین دیگه!!!تو یکی رو بکشم حالم سرجاشه. چیه؟؟؟مگه خودت نگفتی خیال کن؟؟؟حالا از نظر من تو مردی...پس بهتر ه از جلو چشمم گم شی!!! آره..گم شو!!! گم شو دیگه....!!!
پ.ن: من قاتل حرفه ایی نیستم! ننمم هم موقع دنیا اومدنم فیلم جنایی ندیده. زورم به یه گنگشتم نمی رسه! تو جیبم جا نمی گیرم!!! اصلا که چی؟؟
+
مورخ دوشنبه 5 اسفند1387زمان 18:49 درج شده توسط| روبیک
|
|
| من..خودم..و همه اون چیزی که می خوام!!! |
حالا که از خودم می پرسم واژه ی مورد علاقه ی من چیه؟ برخلاف انتظارم چیزی به ذهنم نمی رسه! همیشه اینطورنبوده.فقط وقتی از خودم می پرسم این اتفاق می افته.یک جورعدم اطلاع یا شاید هم یکجور وسواس غیر ارادی،به هر حال دستگاه پردازشگر من علی رغم فیزیولوژی پیچیده ش در این موارد تنها شبیه یک تکه چوب عمل می کنه. اما در برابر اینکه من چه رنگی رو دوست دارم، ذهنم سریع به سراغ پیش فرض هایی می ره که داخل کمد اتاقم جا دادم! و طیف وسیعی از رنگ های خنثی و سرد رو پیش روم می ذاره.در بین اینها خاکستری و سیاه بیش از همه خودنمایی می کنن اما قهوهایی؟ آره قهوه ایی،،،می شه گفت برای من همیشه در جایگاه یک اسطوره س.اما با این وجود نمی شه راحت روی قهوهایی دست گذاشت و جواب داد که من قهوها یی رو دوست دارم!!!واقعا نمی تونم به خودم بگم که من قهوه ایی رو به طور مطلق دوست دارم در حالی که مشکی برای من مفهوم ارزشی داره و خب خاکستری تمام بی تفاوتی من نسبت به همه ی اون چیزیه که می شه در پوشش به رخ دیگران کشید وارغوانی مرموزوشگفت انگیزه!!!فقط این نیست،به نظر من هیچ عددی اونقدر نمی تونه آرمانی و ایده ال باشه که بشه در ازای این سئوال که کدوم عدد رو بهترین می دونی ؟؟؟جواب صریح و قطعی بدی. همونطوروقتی که مجبوری غذای مورد علاقت رو با دست پخت یک اشپز احمق که گند زده به ترکیب مزه ها بخوری و زیر لب از خودت سئوال کنی؛این واقعا اون چیزیه که من دوست دارم؟؟؟ نه..من غذای مورد علاقه م رو درصورتی که خوب درست شده باشه دوست دارم.پس مسئله غذا نیست،مسئله اینه که من دوست دارم این غذا چطور باشه!این غذا ممکنه همه جای دنیا بی نمک سرو بشه،اما من می خوام اون شور باشه،خیلی شور،خیلی خیلی شور!!!درسته،،این مسئله در مورد بسیاری از امور زندگی من صدق می کنه:مسئله نسبی بودن،مسئله مطلق نبودن. این مسئله راجع به احساسات آدما چطور می تونه باشه؟؟؟یعنی عشق،دوست داشتن و حتی تنفر؟؟؟ اینها تا چه اندازه می تونن مطلق باشن و یا حتی نباشن؟؟؟ ازخودم می پرسم : چقدر می تونم یک نفر رو دوست داشته باشم ؟ از واژه ی (چقدر) استفاده کردم!!! یعنی بدنبال مفهوم خاصی هستم؟مثلا بدنبال پنهان کردن یک حقیقت؟چرا از خودم نپرسیدم که ایا من می تونم یک نفر رو دوست داشته باشم یا نه؟ جواب این سئوال به تمام فاکتورهای ذهنی من ربط داره!!!جواب من به این سئوال مشروط خواهد بود. ما در برابر خودمون گاها سکوت می کنیم چون اولین کسی که مچ آدم رو می گیره خود آدمه!!!دوست داشتن یک آدم به همون اندازه مسخره س که شیرین و دلچسبه...و تنفر از کسی به همون اندازه مضره که مفید هم هست.و عشق چیزی که درباره ی اون مطمئن نیستم.مسلمه که همین طور هم میشه....این عدم اطمینان حاصل از نسبی بودن تمام اون چیزیه که از برخورد با جهان پیرامون ادم نصیبش می شه .مسئله این نیست که من چه رنگی رو دوست دارم یا چرا عاشق نشدم،مسئله اینه که من خیلی سخت راجع به چیزی اطمینان پیدا می کنم. مزیت در لحظه زندگی کردن شاید این باشه که چمن های پشت سرت رو که لگد می کنی دیگه هیچوقت نمی بینی و مهم هم نیست که چند متر جلوتر قراره با تیغه ی ماشین چمن زنی برای شصت پات اتفاق ناخوشایندی رخ بده!!! اما من فکر می کنم همه ی ما یکجوری شصت پامونو لازم داریم!!!و به همون اندازه سعی می کنیم ازمسیر چمن زن دور بشیم،سعی می کنیم تا احتمال تجربه های تازه رو و لگد کردن چمن های تازه رو به خودمون بدیم و تا اونجایی که بشه امکان این احتمال رو بالا می بریم.(امکان احتمال دیگه از اون حرفهاست)!!! حتی وقتی تصمیم می گیریم که به زندگیمون خاتمه بدیم در واقع قصد داریم اون شرایط نامطلوب رو از بین ببریم و زمانی که قدرت تغییر شرایط رو نداریم شروع به حذف خودمون می کنیم.ساده س...بعد از ما هم شرایط نامطلوب باقی می مونه،چیزی عوض نشده،فقط ما دیگه وجود ندارم،پس ما کجائیم؟؟؟ ما احتمالا داریم لحظه ی جدیدی رو در ماوراء ذهن بقیه تجربه می کنیم.اما این تجربه ایا با حذف دوباره ی ما تغییر می کنه؟؟؟ واقعیت اینه که هیچ ماشین چمن زنی اونطور که ما فکر می کنیم وحشتناک نیست فقط گاهی اوقات ما دیگه به شصت پامون نیازی نداریم اما این رو قبول نمی کنیم!!! ما می خوایم که شرایط به خواست ما باشه و فعل خواستن بر خلاف صرف ساده ایی که داره بسیارهم پیچیده س. وقتی از کسی می پرسیم چقدر منو دوست داری؟؟؟ دنبال چی هستیم؟؟فرار از خودمون؟؟؟ یا می خوایم بفهمیم چقدر ما رو دوست ندارن؟؟؟و اگر این مقدار خیلی کم باشه ما به عشق می رسیم و از بابت این موضوع خوشحال می شیم!!! اگر اینطور نبود ما فقط می پرسیدیم منودوست داری یا نه؟ با انتخاب هر کدوم از این دوتا می شه دنیا رو به دو قطب تبدیل کرد:عده ایی که همدیگر رو دوست دارن و عده ایی که اونا رو دوست ندارن!!! اما در حال حاضر ما با جماعتی سر و کار داریم که کیفیت عشقشون زمانی معلوم می شه که مطمئن باشی چقدردوستت دارن؟؟؟ وقتی کسی رو دوست داری این به تمام فاکتورهای مسخره ی ذهنت ربط پیدا می کنه!!!ولی وقتی که کسی رو دوست نداری درواقع مهم نیست که فاکتورهای نسبی اون بابا چی می گن، در هر صورت به ما ربط ندارن،با خواست های ما جور در نمی یان، اونی که ما می خوایم نیستن،پس مهم هم نیست که برای خود اون ادم چقدراهمیت دارن،مهم اینه که برای ما اهمیت ندارن!!! زمانی که ما رو دوست ندارن حالا به هر اندازه که هست زمانیه که ما خود واقعی خودمون هستیم با تمام فاکتوهای نسبی ای که به درد خودمون می خورن.
پ.ن: ندارد!!!
+
مورخ جمعه 25 بهمن1387زمان 11:32 درج شده توسط| روبیک
|
|
| خمینی ای امام!!! |
تاریخ انقضای هر ادمی بر می گردد به لایه های پوسیده ی ذهنش!!! بعضی ها را که می تکانی عین قالی های افت زده کلی سوراخ دارند. می شود جای سوختگی سیگار زر و اعلامیه های تاخوردهِ چنین گفت خمینی را از لابه لایش پیدا کرد.یه کاست با سه دنگ گلپا و سه دنگ روح پرور و یه بطر عرق سگی و یه دنیا دلواپسی از حمل دستگاه VHS!!! و من همیشه گفته ام:خدای پارادوکس اند اینان!!! عده ایی تمام افتخارشان این بوده که بلوک شرق و قهقه های سوسیالیستی اش ،ابادی انها را مسخر نموده و کدخدای ابادی بعد از پیوستن بروبکس در جمعیت مجاهدین امت!برایشان انجیر خشک پست می کرده پایتخت!!! بعضی هایشان این وسط دخترهای صدوهشتاد سانتی ، سانتی مانتال ِ منورالفکر،که ضمختی نگاهشان مو بر اندام هر نامردی سیخ می کرده را عاشق شدند و به گور بابای هدفشان خندیدند. یه عده از همین ها،وقتی حسابی عقشان گرفت از تضاد فاحش گروه اول و چلمنگی گروه دوم ،،،خر شدند،اسلحه شان را گرفتند سمت خدا!!! یه عده تریپ هیپی و بیتل و سید برت خفه شان کرده بود .کوک می زدند. بنز سوار می شدند.با زن جماعت مشکل داشتند و زیربار بچه هایشان نمی رفتند.سیگار وپیپ و تونی مونتانا و بماند...... یک عده سینه سپر می کردند جلوی برادران ارتشی و یک صدا شعار می دادند: مگه مریضین که برادر می کشین!!! ریشای تنک و اورکت های خاکی و شلوارهای خیلی گشاد و قیافه های مردانه ایی که از ان زمان تاکنون نایاب شده .زن هایی هم بودند این بین،که دیگشان را می گذاشتند سر اجاق گاز و یه چارقد سفت وسول و یک چادر گلدار و بعضا مشکی سر می کردند و همه ی هنرشان دران دوران این بود که این لودرهایی که خیابان را بسته اند و شعار می دهند از دامن ایشان وام گرفته اند!!! عده ایی که در ان دوران هنوز نطفه بودند و هنگامه ی ظهورشان مقارن با بارش تیر و ترکش های صدام حسین بود؛شبیه رول های حجیم روزنامه هایی شدند که شلغم فروش محله ی ما دور شلغم ها می پیچید و می داد دست همساده ها!!! کسی رقبت نمی کرد بداند سرمقاله های این روزنامه های نوظهور دارد از چه می گوید!!! اوضاع که بیترشد و زمان که گذشت و همه مان همچنان منتظر حکومت خدا بر زمین بودیم عده ایی کارشناس مثل قارچ سمی حاشیه هر داره ایی رشد کرد به جهت ریشه یابی همان نطفه های شلغم نشان که فراموش شده بودند. و گیر کارهمه شان این بود که وقتی می رسیدند به بی بوتگی این نسل می گذاشتند به حساب تهاجم فرهنگ متخاصم!!! (که البت کم هم نبود و لی همه اش هم این نبود!) کمی قبل تر از این ها با چند قبضه کلاش ،8 سال زندگی و سازندگی و دوباره دوزی ها و کلی کوفت و زهر مار که روی دست دولت وقت باد کرده بود را جبر زمانه به نیش کشید و به باد داد. دریغ و درد که حکمت خدا را در این ابتلا 8 ساله تنها انهایی فهمیدند که سینه سپر کرده بودند برای خلوص هویتشان. و حالا برای انهایی که مانده اند و نمی دانند با این شلغم هایی که روی دستشان باد کرده چه بکنند،،، از خداوند صبر جمیل می خواهیم!
پ.ن: حال می کنیم و حال می کنیم و حال می کنیم و حال میکنی.م....حال می...حا...ح!
+
مورخ چهارشنبه 16 بهمن1387زمان 16:54 درج شده توسط| روبیک
|
|
