|
"و من سرد را آفريدم" |
|
|
وقتی همه جای دنیا آدم را پس می زند!
یک:رفتنم به آمدنم نمی آمد و برعکسش هم صادق است. دو:هیج جا مثل خانه ی خود ادم نمی شود...این را از پدرم شنیده ام او هم از پدرش لابد و از پدرانمان و پدرانشان و واقعا هیچ جا برایم مثل این وبلاگ نمی شود. سه:الان ته اردیبهشت است و چقدر بد است که ماها رنگ وبوی خودشان را از دست می دهند و رنگ و بوی خاطره ها را می گیرند...به این عدم انعطاف پیش آمده معترضم.اردیبهشت داغانم می کند.مهر از آن بیشتر...یکی مرا از دست این دو ماه نجات دهد!!! چهار:هم اکنون من دو نفرم. پنج:گفت: هند روح های متعالی رو به خودش می کشه و اونهارو نگه می داره! من در حال بازگشت به ایران در فرودگاه:حداقل فهمیدیم روحمون این کاره نیست! شش:در بهمن سال ۹۰ کسی به زندگی من اضافه شد...کسی که در دی سال ۸۸ مرا نگاه کرد...در خرداد سال ۸۹ به من ملحق شد...در مهر سال ۸۹ از من گذشت و در اردیبهشت سال۹۰ به من بازگشت و حالا وقتی به جفتمان زیر یک سقف نگاه می کنم،حس می کنم بخشی از تاریخ یک کداممان گم شده!!! هفت:شب است...در همه دنیا شب است و در من شب(سید مهدی موسوی)
پ.ن: از خودم انتظار خاصی ندارم... فعلا نفس می کشم با حفظ مراتب!
+
تاريخ شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 0:31 نويسنده روی
|
|
|